تعداد افراد آنلاین : ۲,۴۰۱ نفر
آخرین به روز رسانی : هم اکنون
یک گرم طلای 18 عیار : ۱۲۲,۰۷۰ تومان
سکه تمام بهار : ۱,۳۰۰,۵۰۰ تومان
دلار: ۳۴,۳۲۱ ریال
یورو: ۴۰,۴۴۳ ریال

آخرین اخبار


کد خبر: 23023
تاریخ انتشار: شنبه, ۰۱ مهر ۱۳۹۶ ۱۶:۵۴
دسته: دیروزنامه
پرینت
ایمیل

تصاویر:سفرنامه غرب اروپا(10)قلیان میوه ای به آلمان هم رسید!

 در این بخش "سفرنامه غرب اروپا" منتشر می شود،این سفرنامه به کوشش محمدرضا اجاقی نوشته شده و فعلاهر روز مهمان شما خواهد بود.

سفرنامه غرب اروپا(5)واماندگی مهاجران...

در"سفرنامه غرب اروپا" که حاوی اطلاعاتی از سفر به سه کشور آلمان،فرانسه و هلند است سعی شده از طولانی نویسی و اضافه نویسی پرهیز شود و مطالب با قلمی ساده و خلاصه بیان شود تا مطالعه آن برای مخاطبان دلپذیر باشد.

قسمت های گذشته این سفرنامه را اینجا ببینید.

 

20مارچ 1/2016 فروردین1395

روزاول عید نوروز بود، ولی در کلن همان حال و هوای همیشگی بود. به خاطرهمین آدم باید به خودش مدام یادآوری می کرد که روزاول عید است. سعید مرا تا ایستگاه مرکزی رساند تا ازآن جا با قطار به خانۀ ایلیا بروم.

سفرنامه غرب اروپا(10)قلیان میوه ای به آلمان هم رسید!
سفرنامه غرب اروپا(10)قلیان میوه ای به آلمان هم رسید!

 21مارچ 2/2016 فروردین1395

 هوا ابری شده بود. نم نم بارانی هم می آمد. پیاده ازجاده ایی که به یک فروشگاه بزرگ می رسید رفتم. درمیان راه با پیرزنی که سگی جالب عصا کشش شده بود، برخوردم. چیزهایی به آلمانی گفت که متوجه نشدم. سعی کردم با انگلیسی با او حرف بزنم که چیزی نمی دانست. به هرحال او چیزهایی گفت و من هم چیزهایی، بی آن که بفهمیم چه می گوئیم! مهم این بود برای دقایقی ازتنهایی درمی آمدیم. در کلن و به طورکلی آلمان سالخوردگان برای خود جمعیتی شده اند. وهمین دولتشان را حسابی نگران کرده. بیشترشان هم سگی را عصای دستشان کرده اند. البته داشتن سگ در میان جوانان نیزمعمول است.

سفرنامه غرب اروپا(10)قلیان میوه ای به آلمان هم رسید!

داخل فروشگاه بزرگ همه چیزبود. ازشیرآلات تا لوله و سیمان وکلید برق و لامپ و خلاصه هرآنچه مربوط به خانه و زندگی می شد. حسن آباد و لاله زار و مصالح فروشان و هرآنچه مربوط به صنعت ساختمان می شد را می شد یک جا دراین فروشگاه بزرگ دید. تازه این یکی ازفروشگاه های بزرگ درکلن بود.

این نقش را فروشگاههای بزرگ دیگر، درزمینه های دیگر، مثل لوازم خانگی، ورزشی و پوشاک و مواد غذایی و... برعهده دارند. برعکس تهران و شهرهای ایران که هرخیابان و منطقه اش در قرق یک بورس کالا و مایجتاج زندگی است. و همین شهرهای بزرگ و به خصوص تهران را ازحالت مسکونی بودن درآورده وبه یک مرکزتجاری ولنگ و واز تبدیل کرده است. همین باعث شلوغی و آلودگی و ترافیک آزار دهنده شده. فکرش را بکنید که همۀ خیابان لاله زار را می شود در یک فروشگاه بزرگ در حومۀ شهر، جمع کرد. لاله زار به جای بورس کالای برق می شود یک خیابان فرهنگی و توریستی با رستوران ها و کافه ها و سینما و تئاترو... همان نقشی که درقدیم داشته. سه راه امین حضوربه جای یک مرکزتجاری می شود یک محلۀ قدیمی برای زندگی. بورس لاستیک ماشین در خیابان امیرکبیرچه می کند یا لوازم یدکی اتوموبیل در خیابان چراغ برق و خیابان قزوین؟ میدان گمرگ که دیگر واویلا! همه را می شود با نظم و ترتیب دریک جا جمع کرد. خط مترو و اتوبوس هم برایش راه انداخت. پارکینگ هم درست کرد. الان هم که ماشالا همه ماشین شخصی چندتا چندتا دارند.

سفرنامه غرب اروپا(10)قلیان میوه ای به آلمان هم رسید!
سفرنامه غرب اروپا(10)قلیان میوه ای به آلمان هم رسید!
سفرنامه غرب اروپا(10)قلیان میوه ای به آلمان هم رسید!
سفرنامه غرب اروپا(10)قلیان میوه ای به آلمان هم رسید!
سفرنامه غرب اروپا(10)قلیان میوه ای به آلمان هم رسید!

 22مارچ 3/2016 فروردین1395

 قلیان میوه ایی به آلمان هم رسیده. دخانیات هنوز ازصنایع پول ساز دنیاست. درراه رفتن به روستای «لشه نیش» مکانهایی که قلیان میوه ای ارایه می دهند را دیدم. عده ایی جوان مهاجر که درمیانشان آلمانی ها هم بودند مشغول کشیدن قلیان بودند.

«لشه نیش» نام روستایی قدیمی در حومۀ کلن است. ازیک پیرزن کره ای آدرس آن جا را پرسیدم. نمی دانست. شوهرش که یک مرد آلمانی بود سررسید و بعد ازچند بارجابه جا کردن نام روستا(نیش لیش. لیش نیش. لشت ونیش و...) تازه فهمید کجا را می گویم. زنش خندۀ بلندی سرداد و گفت«لشه نیش».

سفرنامه غرب اروپا(10)قلیان میوه ای به آلمان هم رسید!

اتفاقا" آن ها قصد داشتند به آن جا بروند. مرا سوارماشینشان کردند و باخود بردند. خیلی مهربانی کردند تا مرا به ورودی روستا رساندند. خودشان داشتند به فروشگاه بزرگی برای خرید می رفتند که درهمان ورودی روستا قرارداشت.

«لشه نیش» مثل همه جای آلمان و اروپا همان بافت قدیمی خود را حفظ کرده و دست خوش دگرگونی نشده بود.

چرخی داخل روستا زدم و ازساختمان های قدیمی و متنوع آن حسابی لذت بردم. بعد به یک قلعۀ قدیمی رفتم که مربوط به دوران شاهی و اربابی آلمان بود. قلعه میان آبی که دورش را گرفته بود، قرار داشت. ازیک مرد اهل روستا پرسیدم که چه طورمی شود که به داخل قعله رفت که گفت نمی شود، چون خصوصی است. یعنی چه استفادۀ خصوصی ازاین قلعه می شد کرد. شاید هنوز عده ای داخل آن در حال زندگی بودند ولی هرچه به آن نگاه کردم اثری اززندگی درآن ندیدیم. شاید منظورش ازخصوصی چیزدیگری بود.

 سفرنامه غرب اروپا(10)قلیان میوه ای به آلمان هم رسید!
سفرنامه غرب اروپا(10)قلیان میوه ای به آلمان هم رسید!
سفرنامه غرب اروپا(10)قلیان میوه ای به آلمان هم رسید!

 23مارچ 4/2016 فروردین1395

 دو ساعت ازظهر گذشته سری به یک قبرستان زدم. قبرستانی سرسبزو آباد، مثل همۀ قبرستان های اروپا.

مردم درآن جا به قبرستان و امواتشان خیلی بها می دهند. روی و کنارتمام قبرها گل کاری شده بود و سنگ قبرهایی گرانبها حکاکی کرده بودند. به نظر می رسید هزینۀ نگهداری قبرها گران باشد و این کاریا توسط وارثان اموات، یا کارگرانی که برای این کاراستخدام شده اند، انجام می شود.

با مرد میانسالی که مشغول رسیدگی به قبر مادرش بود، مختصری حرف زدم. بعد هم با یک زن تقریبا" پنجاه سالۀ خوش قد وبالا که علاوه برقبرمادرش، به قبردوست مادرش هم رسیدگی می کرد. گفت که پلیس است. زود خودم را جمع و جورکردم. ازمن پرسید چند وقت است که آمده ام و برای چه و این که کی قراراست برگردم. شاید به وظیفۀ پلیسی اش عمل می کرد. همه را جواب دادم و دست آخرهم ازخانم پلیس پرسیدم که قبر به آلمانی چه می شود. گفت«Greb» که وقتی تلفظ کرد، شبیه همان قبرخودمان شد.

ازقبرستان که بیرون آمدم با یک مرد جوان کرد که دست مادرپیرش را گرفته بود، حرف زدم. ازدهوک که استانی دراقلیم کردستان عراق است، آمده بود. به او گفتم که مگردهوک هم جنگ است؟ گفت که نزدیک جنگ است. برای زندگی بهتربا هزار بدبختی خود را به خاک آلمان رسانده بودند. مادرپیرش که هنوزلباس کردی برتن داشت، مات و مبهوت به حرف های ما گوش می داد.

سفرنامه غرب اروپا(10)قلیان میوه ای به آلمان هم رسید!

24مارچ 5/2016 فروردین1395

 سرشب با ایلیا و زنش خداحافظی کردم و به ایستگاه قطار رفتم. قراربود فردا با سعید و خانواده اش به گوبلنزبرویم. ازفردا تعطیلات عید پاک شروع می شد.

همین که به ایستگاه رسیدم، قطارحرکت کرد. یوآخیم را دیدم که روی یکی ازصندلی های کنارپنجره نشسته بود و خیلی جدی به نظرمی رسید. هرچه برایش دست تکان دادم متوجه نشد. حالا باید منتظر قطار بعدی می شدم. هوا سرد و مه آلود بود. غیرازمن یک جوان مهاجرهم توی ایستگاه ایستاده بود و انتظارمی کشید. چند باری نگاهی به من انداخت و راستش من کمی ترسیدم. مخصوصا" وقتی که به طرف نیمکت ایستگاه رفتم تا بنشینم، دنبالم افتاد. من نشستم اما او همانطور ایستاد و این پا و آن پا می کرد.

بهتردیدم سرحرف را با او بازکنم. به انگلیسی ازاوپرسیدم که آیا می تواند ازدستگاه بلیط فروشی برایم بلیط بخرد. متوجه نشد و به آلمانی چیزی گفت که من نفهمیدم. ازاوپرسیدم که عرب است. روی کلمۀ عرب تأکید کردم. سرش را به علامت منفی تکان داد. کلمۀ کرد وفارس و ترک را هم گفتم که باشنیدن کلمۀ ترک جوابش آری شد.

حالا می توانستم با اوحرف بزنم. ترکی ایرانی و استامبولی را درهم آمیختم و دست وپا شکسته با اوحرف زدم. آلمان به دنیا آمده بود وازنسل سوم مهاجرین ترک بود. برای بردن یکی ازفامیل هایش به ایستگاه آمده بود. کم کم چند نفردیگروارد ایستگاه شدند وایستگاه ازآن حالت خالی و وهم آلودش درآمد. به جوان ترک گفتم که کیوسک بقالی که همیشه ازآن جا بلیط می گرفتم بسته است و ازدستگاه هم بلد نیستم بلیط بخرم.

جوان ترک گفت که او هم بلد نیست. بعد هم یک کارت درآورد و نشانم داد و گفت که او ازکارت استفاده می کند. دستگاه ورودی زیرگذرایستگاه قرار داشت. خیلی سعی کردم ازآن بلیط بخرم. اما به خاطر تاریکی وآشنا نبودن با روش خرید ازدستگاه، نتوانستم.

پنج دقیقۀ دیگرقطاربه ایستگاه می رسید. این را تابلوی زمان سنج قطارنشان می داد. حالا دیگرتعداد بیشتری آدم توی ایستگاه ایستاده بودند. وقتی چراغ های قطارازدوردیده شد، دیدم جوان ترک به طرفم آمد و گفت که آیا پول دارم و اگرندارم بدهد. پول را پاره گفت. چنان تحت تأثیرقرارگرفتم که بی اختیاراورا درآغوش گرفتم و به خاطراین محبت و معرفت کلی ازاو تشکرکردم.

قطاربه ایستگاه رسید. چند نفری وازجمله مهمانان آن جوان ترک که زن و مردی جوان بودند، ازقطارپیاده شدند. من با آن ها خداحافظی کردم و به طرف یکی ازواگن ها رفتم که خلوت تربود. قبل ازآن که سوارشوم، نگاه کردم که مأمورکنترلی نباشد. فشار نداشتن بلیط بدجوری به جانم افتاده بود. با آن که می دانستم که احتمال کنترل بلیط خیلی کم است، بازهم تحت فشاربودم. همین که پایم را داخل واگن گذاشتم دیدم که ازواگن پشتی یک زن و مرد در حالی که لباس فرم برتن داشتند و دستگاههای جریمه شان ازکمرشان آویزان بود، پیاده شدند ومی آمدند تا سوارواگنی بشوند که من می خواستم بشوم. سریع ازواگن پیاده شدم.

مأمورین متوجه من شدند ولی بی آن که چیزی بگویند سوارواگن شدند. قطارچیزی نمانده بود حرکت کند که با خودم گفتم هرچه بادا باد وبه آن ها حقیقت را خواهم گفت و سریع خودم را داخل واگن انداختم. قبل ازمن دختری اظهار بی بلیطی کرد و دیدم زن مأمورقبضی برایش صادرکرد.

سفرنامه غرب اروپا(10)قلیان میوه ای به آلمان هم رسید!

بعد هم نوبت من شد که گفتم توریست هستم و ماجرای بسته بودن کیوسک و بلد نبودن کار با دستگاه و... همه را گفتم. مأمورکنترل تنها یک کلمه گفت که پول دارم؟ گفتم بله. بعد قبضی برایم صادرکرد و به دستم داد. ازداخل کیف پولم یک اسکناس صد یورویی درآوردم وبه طرف مأموردرازکردم. مأمورلبخندی زد وگفت پنج یورو می شه. نگاهی به قبض انداختم و تازه فهمیدم آن چه برایم صادرشده یک بلیط است، نه برگ جریمه. پنج یورو به مأمورکنترل دادم و ازاو تشکرکردم وباخیال راحت روی یکی ازصندلی ها نشستم و تا خود ایستگاه مرکزی کلن رفتم.

ادامه دارد...



+ 13
مخالفم - 1

تعداد نظرات: 0
منتشر نشده: 0

ارسال نظر




کد امنیتی
تازه کردن




چند رسانه ای
آخرین به روز رسانی : هم اکنون
تعداد افراد آنلاین : ۲,۴۰۱ نفر
تعداد کل اخبار : ۳۶,۱۷۱ مورد
اخبار امروز : ۴۸ مورد
تیترها: