تعداد افراد آنلاین : ۲,۵۷۹ نفر
آخرین به روز رسانی : ۳ دقیقه قبل
یک گرم طلای 18 عیار : ۱۲۲,۰۷۰ تومان
سکه تمام بهار : ۱,۳۰۰,۵۰۰ تومان
دلار: ۳۴,۳۲۱ ریال
یورو: ۴۰,۴۴۳ ریال

آخرین اخبار


کد خبر: 23080
تاریخ انتشار: یکشنبه, ۰۲ مهر ۱۳۹۶ ۰۹:۳۶
دسته: دیروزنامه
پرینت
ایمیل

تصاویر:سفرنامه غرب اروپا(11) زیبایی های رودخانه راین...

  در این بخش "سفرنامه غرب اروپا" منتشر می شود،این سفرنامه به کوشش محمدرضا اجاقی نوشته شده و فعلاهر روز مهمان شما خواهد بود.

سفرنامه غرب اروپا(5)واماندگی مهاجران...

در"سفرنامه غرب اروپا" که حاوی اطلاعاتی از سفر به سه کشور آلمان،فرانسه و هلند است سعی شده از طولانی نویسی و اضافه نویسی پرهیز شود و مطالب با قلمی ساده و خلاصه بیان شود تا مطالعه آن برای مخاطبان دلپذیر باشد.

قسمت های گذشته این سفرنامه را اینجا ببینید.

 

25مارچ 6/2016 فروردین1395

روزاول عید پاک، زیرباران به طرف گوبلنزحرکت کردیم. سعید رانندگی می کرد. من جلو نشسته بودم. خانم سعید و دخترکوچکشان «آنیسا» به همراه برادرخانم سعید که دیشب ازیکی دیگرازشهرهای آلمان آمده بود، پشت نشسته بودند.

ازکلن تا گوبلنزدوساعت و نیم راه بود. اتوبان به خاطرتعطیلی و بارانی که می بارید، ترافیک نیمه سنگینی داشت. بعضی جاها ماشین ها متوقف می شدند. اما رانندگی خوب ورعایت قوانین باعث می شد خیلی اذیت کننده و آزاردهنده نباشد.

نزدیک یک بعدازظهربه گوبلنزرسیدیم. گوبلنزیک شهرنیمه کوهستانی و جنگلی است. ازتوی شهر رود راین می گذرد و همۀ این ها باعث شده شهری قشنگ و دیدنی شود. اولین کاری که کردیم به کنارراین رفتیم. کشتی های باری روی راین درحال گذربودند. به نظرم راین دراین شهرکوچک و زیبا، بکرتر و قشنگ ترجریان داشت. به فاصلۀ کمی ازساحل دراین خانه های قدیمی درقسمت قدیمی شهر، آدم را به گذشته های دورمی برد. چه خوب ازخانه ها و محلات قدیمی شهرشان نگه داری کرده بودند.

تصاویر:سفرنامه غرب اروپا(11) زیبایی های رودخانه راین...
تصاویر:سفرنامه غرب اروپا(11) زیبایی های رودخانه راین...

برای ناهاربه منقل که نام رستورانی ترکی بود رفتیم. سفارش کباب آدانا دادیم. پانزده ترک که ازسبک لباس و رفتارشان معلوم بود مستقیم ازیکی ازشهرهای ترکیه آمده اند، هیاهوکنان وارد رستوارن شدند. قبلش بیرون رستوران کنارماشین های بنزی که ازآن پیاده شده بودند، عکس یادگاری انداختند.

همین که پشت میزدرازی که نزدیک میزما بود نشستند، دخترپیشخدمت را صدا کردند تا رمزوای فای رستوران را وارد موبایل هایشان کند. پانزده باروارد کردن رمزتوی گوشی ها، چیزی حدود ده دقیقه ای طول کشید. دخترپیشخدمت سعی کرد این کار را با روی خوش و لبخند انجام دهد.

آدانا کباب همان کباب کوبیده است که با کمی برنج و نان خورده می شود. خیلی خوشمزه بود. پانزده مشتری باهم داشتند با موبایل هایشان ورمی رفتند و هرازگاهی چیزهایی را به هم نشان می دادند و می خندیدند.

برای ناهارسفارش کله پاچه ومجمع یا همان مجموعۀ غذا که داخل سینی بزرگ می گذارند، دادند. پیش خدمت برای آن هایی که سفارش کله پاچه داده بودند، کاسۀ آب کله پاچه به عنوان پیش غذا آورد.

وقتی ازرستوران بیرون رفتیم، هنوز باران می بارید. با آن که ظهربود اما هوا به سردی می زد. سعید با دوستش جلوی رستوران قرارگذاشته بودند که همدیگررا ببینند. کمی بعد آمدند. مرد و زن و یک جفت دخترو پسر دوقلوی شش هفت ساله که برای زندگی بهترراه مهاجرت را درپیش گرفته بودند.

با راهنمایی آن ها ازجاده ایی کوهستانی که اطرافش را درختان جنگلی زیبایی فرا گرفته بود، به یک کافه رستوران زیبا وقدیمی رفتیم. داخل آن را به سبک ایرانی شرقی تزئین کرده بودند. کف کافه رستوران سرتاسرفرش پهن شده بود و ازدرو دیوارش کلی زلم زیمبو آویزان بود. جای دنج وآرامی بود. دوست سعید گفت که این جا نسل به نسل اداره شده است. اطراف ساختمان کافه رستوران، محوطۀ سبزمزرعه مانندی بود که تعدادی بزو بزغاله مشغول چرا بودند.

تصاویر:سفرنامه غرب اروپا(11) زیبایی های رودخانه راین...

ازگوبلنزمستقیم به بن رفتیم. شام را مهمان برادرسعید شدیم که به همراه خانواده اش زندگی می کرد. ساعت نه شب بود که رسیدیم و تاحرف زدیم و شام خوردیم ساعت یک بعد ازنیمه شب شد. با برادر سعید ازحمل و نقل ریلی آلمان و نظمی که درآن است حرف زدیم. او که مهندس بود به خوبی توضیح داد که برقراری نظم برای این همه رفت و آمد قطارچه کارسختی می تواند باشد.

26مارچ 7/2016 فروردین1395

برای ناهاربه یک پارک بزرگ رفتیم. سعید و خانواده اش، برادرخانم سعید ومن، دوست سعید و خانمش. سعید با دوستش با یک تیردونشان زدند، هم گردشی خانوادگی ترتیب دادند و هم بازدید عیدشان را انجام دادند. سعید و دوستش بساط کباب راه انداختند.

بعضی ازآلمانی ها چپ چپ نگاهمان می کردند. یا آن جا جای این کارنبود یا این که خیلی به مذاقشان خوش نیامده بود. بالاخره عید پاک بود. (عید پاک هنگام روزه داری و پرهیزنیزهست.)توی دریاچۀ زیبای پارک یک گروه قایقرانی در حال تمرین بودند وعده ایی مشغول دویدن ودوچرخه سواری. باد سردی می وزید. ولی آفتاب تیز و درخشان بود.


تصاویر:سفرنامه غرب اروپا(11) زیبایی های رودخانه راین...
تصاویر:سفرنامه غرب اروپا(11) زیبایی های رودخانه راین...
تصاویر:سفرنامه غرب اروپا(11) زیبایی های رودخانه راین...
27مارچ 7/2016 فروردین1395

 ساعت یازده به دیدن ژاله ازدوستان خانوادگی رفتم. به دنبالم به ایستگاه متروآمد. خانه اش تا ایستگاه نزدیک بود. پیاده رفتیم. ناهاررا آن جا خوردم و با دخترش که در دوسلدورف دانشجوی ادبیات فرانسه بود، دربارۀ بالزاک حرف زدیم. او داشت دربارۀ این نویسنده فرانسوی تحقیق می کرد. ژاله یک نقاش حرفه ایی هم هست. چند تا ازکارهایش را به دیوار زده بود. کارهای قشنگی بودند.

تصاویر:سفرنامه غرب اروپا(11) زیبایی های رودخانه راین...

درمسیربرگشت به خانۀ سعید با یک فروشندۀ اهوازی آشنا شدم که دریک کیوسک کارمی کرد. کیوسک چیزی شبیه بقالی خودمان است. کیوسک مال یک ترک بود. جوان اهوازی از دست ریزگردها فرارکرده بود؛اول به شرق آلمان می رود و آن جا خیلی اذیت و آزار می بیند. گروههای تندرو و نئونازی ها حسابی آن جا فعال هستند. اما در غرب آلمان و در کلن اوضاع بهتربود.

28مارچ 8/2016 فروردین1395

با سعید پیاده به ایستگاه مرکزی قطار رفتیم. می خواستیم بلیط اتوبوس برای آمستردام بخریم. ازخانۀ سعید تا ایستگاه مرکزی خیلی راه بود. بیشترازدوساعت طول کشید تا رسیدیم. راستش می خواستیم کباب چرب دیروزرا آب کنیم. ازهرکه پرسیدیم کجا بلیط اتوبوس می فروشند، کسی نمی دانست.

سعید می گفت که قبلا" اتوبوس ها ایستگاهشان آن جا بوده. ظاهرا" حرف برادرخانم سعید که می گفت ایستگاه اتوبوس بین شهری به لورکوزن رفته، درست بود. چون یک زن پارک بان که جلوی ایستگاه مرکزی کارمی کرد، همین را به سعید گفت. دراین جا ترمینال اتوبوسرانی مثل ایران وجود ندارد. اتوبوس ها در ایستگاههای قطارمسافرگیری می کنند.

تصاویر:سفرنامه غرب اروپا(11) زیبایی های رودخانه راین...

باسعید به خانه برگشتیم. سعید ماشین را برداشت وباهم به خانۀ دوستش رفتیم که می گفت ازاتوبوس زیاد استفاده می کند و بلد است ازکدام شرکت و چه طوریک بلیط ارزان قیمت برایم بگیرد. خانۀ دوست سعید درمحله ایی مهاجرنشین بود. آن جا برعکس جاهای دیگرچندان تمیزبه نظرنمی رسید. همه جا آشغال ریخته بودند. وجود بچه ها ازملیت های مختلف، به خصوص عرب های سوری، که توی محوطه بازی می کردند وسروصدا راه انداخته بودند، آن جا را کاملا" ازفضای آلمان جدا می کرد.

دوست سعید دریک آپارتمان قدیمی کوچک زندگی می کرد. او پیشنهاد سفربا «بالا بالا کار»داد. یکی هم به قیمت شانزده یورو پیدا کرد. به راننده که یک دختربود زنگ زد و قرار را در ایستگاه مرکزی قطار گذاشت. تلفن من را به او و تلفن او را به من داد. برای برگشت اما کسی نبود. ازیک شرکت اتوبوسرانی به نام «فلیکس باس» با کارت بانکی، بلیطی به قیمت 19 یورو خرید.

 ادامه دارد...



+ 5
مخالفم - 0

تعداد نظرات: 0
منتشر نشده: 0

ارسال نظر




کد امنیتی
تازه کردن




چند رسانه ای
آخرین به روز رسانی : ۳ دقیقه قبل
تعداد افراد آنلاین : ۲,۵۷۹ نفر
تعداد کل اخبار : ۳۶,۱۷۱ مورد
اخبار امروز : ۴۸ مورد
تیترها: